آخرین لحظات سال ۸۹
آخرین لحظات دهه ۸۰
…
کلی فکر تو سرم داره میگذره
کلی فکر دارم برای سال جدید ، دهه جدید
…
حس خوبی دارم
…
وطنم ، ایرانم ، عید آنروز مبارک بادم ، که تو آبادی و من آزادم
گر تو سبزی ، سبزم… گر تو شادی ، شادم… من به شیرینی تو فرهادم
رسیدن بهار مبارک :)
اگه از باهم بودن قراره این احساسای مزخرف پیدا بشه من ترجیح میدم تنها بمونم
دنیام تو تنهایی غمش کمتره ، لااقل این حسارو نداره ، نمیدونم شایدم دارم اشتباه میکنم ، نمیدونم ، نمیدونم
همهچی هست و هیچی نیست (تکراری گفتم فکر کنم)، دلم برای روزای طلائی زندگیم تنگ شده ، برا اون روزا ، اون حال و هوا ، اون احساسا ، اون غمها و اون شادیا ، روزای بدون استرس ، بدون دغدغه ، اما نه اونا هستن ، نه حسشون ، نه ابزاراش ، نه هیچ کوفت دیگهای
منم دلم میخواد شاد باشم ، خوب باشم ، احساس خوشبختی کنم ، اما هرچی تلاش میکنم نمیشه
همه شادیا شده لحظهای ، همه خوشیها هم ، و من در این اندیشه که چه خواهد شد چه خواهم کرد …
پیوست۱: امروز یه باقالیپلو با گوشت خوردم خفن
پیوست۲: یادم رفت
پیوست۳: توکل ادامه دارد
پیوست۴: بیصبرانه منتظر آلبوم جدید قمیشیم