بهنام ، ۶ مرداد۱۳۸۸۰

از خونه را افتادم ، با اون حال مزخرف ، ساعت ۸:۳۰ صبح بود ، نه حسی تو وجودم بود ، با یه اعصاب آشفته و خراب که از دیشب پدرمو در آورده ، نوای Xtina و … خدا چرا من اینطوری شدم؟ داشتم می‌پوکیدم ، الانم دست کمی ندارم ، فکر کنم اثر قرصاست که دارم ریلکس می‌شم

گرمه در حد تیم ملی ، کاش خونه بودم می‌رفتم زیر دوش تا همه این اعصاب خرابیارو بریزم دور

نمی‌دونم چی می‌خواد بشه ، غصه دارم از ته دل ، دست و دلم به کاری نمی‌ره

می‌دونی یعنی چی وقتی برای آیندت برنامه می‌چینی و بعدش می‌بینی جبر زمونه داره دونه دونشو ازت می‌گیره و یهوئیم می‌بینی سنت رفته بالا و تو اون کارائی که می‌خواستی نکردی و الانم که دیگه جاش نیست و موقعیتش نیست و … خودمم نمی‌دونم یعنی چی ، اما دردشو دارم ، بدجورم دارم

پیوست۱: خدایا به هممون صبر بده از نوع ایوبیش

پیوست۲: می‌جنگم

پیوست۳: زودتر تموم شه دیگه

پیوست۴: ساعت ۹:۳۰ صبح ، خداروشکر بهترم

با موضوع روزانه
بدون دیدگاه

بدون دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید:

خوراک RSS برای نظرات این مطلب