از خونه را افتادم ، با اون حال مزخرف ، ساعت ۸:۳۰ صبح بود ، نه حسی تو وجودم بود ، با یه اعصاب آشفته و خراب که از دیشب پدرمو در آورده ، نوای Xtina و … خدا چرا من اینطوری شدم؟ داشتم میپوکیدم ، الانم دست کمی ندارم ، فکر کنم اثر قرصاست که دارم ریلکس میشم
گرمه در حد تیم ملی ، کاش خونه بودم میرفتم زیر دوش تا همه این اعصاب خرابیارو بریزم دور
نمیدونم چی میخواد بشه ، غصه دارم از ته دل ، دست و دلم به کاری نمیره
میدونی یعنی چی وقتی برای آیندت برنامه میچینی و بعدش میبینی جبر زمونه داره دونه دونشو ازت میگیره و یهوئیم میبینی سنت رفته بالا و تو اون کارائی که میخواستی نکردی و الانم که دیگه جاش نیست و موقعیتش نیست و … خودمم نمیدونم یعنی چی ، اما دردشو دارم ، بدجورم دارم
پیوست۱: خدایا به هممون صبر بده از نوع ایوبیش
پیوست۲: میجنگم
پیوست۳: زودتر تموم شه دیگه
پیوست۴: ساعت ۹:۳۰ صبح ، خداروشکر بهترم
بدون دیدگاه »
هنوز دیدگاهی داده نشده.