بهنام ، ۱۹ مرداد۱۳۸۸۲

دوست نداشتم بگیرم و دوست نداشتم اصلا بهش فکر کنم ، دوست نداشتم که پیش بیاد و اصلا چرا؟

کسی می‌تونه به من بگه چی‌میشه که پنج سال با تمام وجودت به یکی عشق بورزی اونوقت یهو بفهمی دوستت نداره ، زنگ بزنی از خودش بپرسی بهت بگه دوست که نداره هیچ ، تو وجودش هیچ احساسیم بهت نداره

خوب مگه من آدم مستقیم تو تو این رابطه نبوم؟ چرا باید از بقیه بشنوم؟ چرا رک و راست خودت نیومدی بهم بگی؟ مگه چیزایی که تا قبلش گفته بودی … فکر کن ، نه فکر کن؟

نمی‌دونم  چه کردم که اینطوری فرار کردی

متاسفانه حسی که اصلا دوسش نداشتم و هیچ وقت دلم نمی‌خواست برام شاخ و شونه بکشه تو زندگی ، حالا اومده ، بدجوریم داره برام شاخ و شونه میکشه ، از ته دل داره بهم می‌خنده ، با دستم اشاره می‌کنه می‌گه خاک تو سرت بدبخت

این حسه خیلی حس بدیه ، از اون حسه که گفتم بدتر ، با یه حمله فوق سریع شروع می‌شه ، تمام بدنم می‌لرزه ، یخ می‌کنم به طرز غیر قابل باور ، کم کم قدرت پاهام از بین میره و دیگه نمی‌تونم وایسم ، یه چیزی تو سرم می‌خواد منفجر بشه ، تپش قلبم که مدتهاست با ما رفیق شده ، و اینطوریه که پناه می‌برم به قرص اعصاب و بعدشم خواب …

دیگه خرده‌هاشم از بین رفت ، فقط به قول خودت نمی‌دونم اون یه موی آخرش چرا پاره نمیشه ، و من منتظرم ببینم که حکمت اون یه مو چیه

می‌دونم که دیگه هیچ وقت و تحت هیچ عنوانی نمی‌خوام هیچی تکرار بشه ، اگرم بخوام دیگه ابزارشو ندارم و …  دورانی از زندگی که انقدر خوب بود که نفهمیدم چطوری پنج سال شد ، مگه قراره خیلی چیزا چند بار تو زندگی آدم اتفاق بیافته؟؟؟؟؟؟؟؟

پیوست۱: حالم اصلا خوب نیست ، نه روحی نه جسمی

پیوست۲: خدا ایشالا عمر با عزت بده به اونی که قرصهای اعصاب رو اختراع کرد

پیوست۳: خدا می‌بینی منو؟ حالمم می‌بینی؟

پیوست۴: زنگ نمی‌زنم

پیوست۵: از این قضیه یک سال گذشته و من همچنان درگیرم

پیوست۶: امیدوارم کلمات برای نوشتن اون پستهای مخصوص یاریم کنن

با موضوع روزانه
۲ دیدگاه

۲ دیدگاه »

  1. میریام
    ۸:۲۹ ق.ظ در مرداد ۱۹م, ۱۳۸۸

    گاهی اوقات مسائلی توی زندگی آدم پیش میاد که هیچ توضیحی براش وجود نداره. خودت رو بکشی هم نمی تونی دلیلش رو بفهمی. فقط سردرد می گیری بسکی بهش فکر می کنی. باید بگذاری بره. گفتنش آسونه و انجام دادنش خیلی سخت. اما ممکنه. تنها راه برای خروج از این مرحله بخشیدن و فراموش کردنه. . .

  2. بهنام
    ۹:۰۰ ق.ظ در مرداد ۱۹م, ۱۳۸۸

    امیدوارم که بتونم فراموش کنم ، یا بهتر بگم کمرنگ ، خیلی کمرنگ

دیدگاه‌تان را بنویسید:

خوراک RSS برای نظرات این مطلب