این متنو همونجای همیشگی نوشتم ، پاک نویس نکردم ، تایپشم نکردم ، اوریجینال گذاشتم ، با همون حس و حالی که نوشتم ، همون دلشوره ها و انتظار و … فکر کنم همه چی از دست خطم معلومه 
دارم سقوط میکنم ، به کجا اما نمیدونم. حس خوبی نیست اصلا ، اما تو بدیش شک دارم. بیشتر احساس دلشوره میده تا اذیت ،آره اگه از رو ببینی همهچی خوبه ، اما بیا ببین این تو چه خبره
به جرات میگم دیگه هیچ چیز خوشحالم نمیکنه ، تمام امیدهام تو ناامیدی خلاصه شده ، شبام تاریکتر از سیاهیه ، لحظاتم تکرار مکررات ، … احساسایی میاد سراغم که اصلا نمیدونم چی هست ،
میگه ناامیدی گناه کبیرس ، من یه سوال دارم ، اونی که باعث و بانیشه اون حکمش چیه؟ اونو باید چیکارش کرد؟ قبول ، من گناه کبیره کردم و ناامید شدم ، پس باعث و بانیاش چی؟ اونا باید صاف صاف راه برن و بزنن و بخورن و بدزدن و … حکم اونارو باید ازکجا گرفت؟ چرا هیچکس نمیگه اونا باید چه تاوانی بدن؟ مگه این درد لامصب دوستداشتنیه که آدم بره با رضایت دنبالش و بعدشم بیاد ناله کنه؟ بابا ایهاالناس چرا پس کسی از مصببش حرفی نمیزنه؟
آره من ناامیدم ، حالا میخواد هرچی که باشه ، هی میگه امیدوار باش ، به کی؟ به چی؟ به الانم؟ به حال و روز و اوضاع؟ به آیندهای ( هههه ) که نمیدونم اصلا چی هست؟ به دوست؟ به چی هان؟ به چی؟ د لامصب یه چیزی به من نشون بده که بهش امیدوار باشم آخه
من دارم سقوط میکنم ، به کجا؟ نمیدونم ، به هرچیم چنگ میزنم گیر نمیکنه دستم ، اگه بیشتر بشه چی؟ اگه با سر بخورم زمین چی؟ اگه … اگه … اگه …
پیوست۱: رفتم موهامو کوتاهه کوتاه کردم ، یه طوریکه باد مستقیم میخوره کف سرم
پیوست۲: مجددا حال روحیم اصلا خوش نیست
پیوست۳: من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است
پیوست۴: تمام لحظات افطار این چند روز لعنت فرستادم ، بازم میفرستم
پیوست۵: من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است
پیوست۶: من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است