بهنام ، ۲۲ مهر۱۳۸۸۰

بالاخره دوباره دیدمت ، بعد از یک سال و خورده‌ای

از دیروز حست بدجوری تو من دور می‌زد ، یه حس خیلی خیلی قوی ، و این حس برای دومین بار اینطوری اومده بود سراغم و …

از کلاس اومدم خونه ، پسته خوردم ، داشتم تو اینترنت می‌چرخیدم که موبایلم زنگ خورد ، وقتی شماررو دیدم نمی‌دونم چرا هی نمی‌فهمیدم کیه ، یهو فهمیدم ، و جمله معروف در ناامیدی بسی امید است …

سلام چطوری و اینا ، میای بیرون؟ آره میام و … لباسایی که برا همین روز خریده بودمو پوشیدم ، عطری که کادو تولد برام خریده بودی و همیشه تو لحظه‌های خاص می‌زدم (و فقطم برای تو می‌زدم) رو زدم و اومدم بیرون

چمران شمال ، ملاصدرا ، شیراز شمالی و زیییییییییییییییییییییینگ ، کجایی؟ پشتت ، ‌ا؟ من بیام یا تو میای؟ من میام ، اوکی بیا

اومدی و نشستی ، دیدمت ، جسمی مثل همیشه بودی ، خوشگل تر شایدم ، یا بزرگتر ، یا حتی خانوم‌تر ( شایدم ترکیب سه‌تاش ) ، اما روحی … البته خیلی خیلی بهتر از قبل ، اما هنوز خراب

احساسی که داشتم رو نمی‌شناختم ،‌ تا حالا نداشتمش ، راستشو بخای دوسشم نداشتم

و رفتیم تا ته کوچه و پارک کردمو رفتیم دونات

من دونات شکلاتی و تو قهوه ترک

حرف زدیم از در و دیوار و پارسال و … و من تمام سعیمو کردمم که بهت امید بدم ، از اون حس درت بیارم ، احساس کردم یکی دوبار بغض کردی ( کردی واقعا؟) اما خوردیش ، و من بازم تلاشمو کردم ( فکر می‌کنم یه مقداریم موثر بود ،‌ها؟)

درونم غوغا بود و برونم خنده ، کسی رو میدیدم که یه عمری عاشقش بودم ، اما از پارسال تا امسال همه‌چی عوض شده بود ، تو روبروم نشسته بودی و من …

الان آرومم ، دارم فکر می‌کنم ،‌ اما فکرم متمرکز نیست ، یه کوه فکر درهم از همه چیز و همه جا ، یه حسیم دارم که بازم نمی‌دونم چیه ، درواقع نمیشناسمش و پیش رو دنیایی که نمی‌دونم چه خواهد شد

پیوست۱: و من همچنان به تو توکل خواهم کرد

پیوست۲: تمام دست و بالم بوی اون عطر مخصوص رو می‌ده (ایضا یه احساساییو توم زنده می‌کنه)

پیوست۳: نسبت به کل ماجرا احساس بدی ندارم

پیوست۴: آهنگ Real Love از Massari

پیوست۵: کلمات اصلا تو نوشتن یاریم نمی‌کنن

با موضوع تو