بهنام ، ۴ آبان۱۳۸۸۴

دلشوره دارم ، ینی همه رشته هام پنبه شد؟ من که اینطوری نخواسته بودم ، نکنه دارم اشتباه میکنم؟ نکنه کلا دارم مسیرو اشتباه میرم؟ وای نه

من هنوز کلی کار دارم ، کاره نکرده ، باید لذت ببرم ، احساس میکنم هیچ لذتی از جوونیم نبردم ، دهه ۲۰ تا ۳۰ بهترین دهه عمره نه؟ امام من هیچ کاری نکردم ، دوست دارم لذت ببرم ، چجوری؟ باید چیکارکنم؟

اصلا لذت ینی چی؟ من چیکار باید بکنم که احساس کنم لذت بردم؟ اصلا بلدم لذت ببرم؟ بلدم خوش باشم؟ بلدم حال کنم با زندگیم؟

لذت چه جوریه؟ کاره؟ عمله؟ حسه؟ چیه؟ چرا من هرچی میگردم تو وجودم هیچیشو نمیبینم؟ پیدا نمیکنم؟ ینی باید چیکار کنم؟ درس بخونم؟ کار هنری بکنم؟ ساز بزنم؟ برم پی عیاشی؟ ث ک ث کنم؟ تارک دنیا بشم؟ رفیق بازی؟ کار؟ بچسبم به شبکه؟ … یا اصلا تو روحش بزنم به در بیخیالی؟

اگه همین الان یکی ازم بپرسه که از خودت بگو بهش چه جوابی بدم؟ از کارای نکرده بگم؟ از غلطایی که کردم بگم؟ از آینده ای که هیچی توش نمیبینم؟ از بی پولی؟ یا از تنهایی؟ یا خدا تنهایی عجب دردیه ، همه هستن اما هیچکی نیست

خیلی گیجم ، گنگم ، ماتم و مبهوتم ، اصلا نمیفهمم ، نمیتونم فکر کنم ، نمیتونم تصمیم بگیرم … خدایا ینی همه تو دنیا همینجورین؟ حداقل هم سن و سالهای خودم ، ینی اونا چیکار میکنن که میگن خوشبختن؟ راضین از کاراشون؟

یادمه دبیرستان که بودم ( فکر کنم سوم ) بهنوش بهم گفت سعی کن یه طوری زندگی کنی که هروقت برگشتی نگاش کردی حداقل رضایتو ازش داشته باشی ، اما من الان که برمیگردم فقط میبینم که از خودم و کارام بدم میاد ، همش تو شک و تردید بودم ، وسطه وسط رفتم ، نه اینوریو انتخاب کردم نه اونوریو … ای بابا

همیشه روی همون باریکه راه رفتم ، اندازه یه مو بیشتر نبود ، منه احمقم به جای اینکه فکر کنم اینورشو برم یا اونورش تمام فکرمو دادم به اینکه مبادا از رو اون خط بیفتم ( هنوزم احساس میکنم همون احمقم )

از این وضعیت راضی نیستم ، دلم میخواد عوضش کنم ، اما بلد نیستم ، آره بلد نیستم متاسفانه

پیوست۱: یادم رفت چی بود

پیوست۲: اینم یادم رفت

پیوست۳: و من همچنان به تو توکل خواهم کرد