بزنم به تخته تقریبا یه ماهی میشه که کارام رو رواله ، خدارو شکر همه چیز داره به خوبی پیش میره ، و من بعد از مدتها یه رضایت نسبی از زندگیم دارم
اما به قول معروف « حال همه ما خوب است ، اما تو باور نکن »
میدونی این دلم که باید دل باشه ، دل نیست. اون رضایته توش نیست ، شور میزنه و گهگاهیم اذیت میکنه ، بهانه میگیره و عین بچهها غر میزنه ، تازه قهرم میکنه :))
مدتهاست ( حدود یک سال و خوردهای ) که من دارم دنبال راهکاری براش میگردم ، من یک آدمی هستم با احساسات بسیار بسیار زیاد ، نسبت به هرچیزی که دورو اطرافم هست ، همهچی ، از مامان و بابا بگیر تا دوست و دانشگاه و لوازم شخصی و لباسا و اتاق و حتی پوکه یه خودکار تموم شده ، و این که تمام اینها دورو برم هستند و خداروشکر میکنم که هستن
ولی اینا کافی نیست ، بی تعارف من دلم آغوش میخواد ، آغوشی که بی منت آرامش بیاره و من بتونم بدون مرز تو اون گم شم ، لمسش کنم ، بهش محبت کنم بدون اینکه توقعی داشته باشم ، اینکه وقتی از همه دنیا سیر میشم تشنه یه لحظه ازش باشم ، از روحش ، وجودش ، از گرماش ، آغوشش ، تنش … باهاش به اوج برسم … آره من لبریز خواستن و خواسته شدنم
این حس به شدت داره تو من موج میزنه ، از اون موجای صخره شکن ، یه شکلیم هست که تاحالا نبود ، یه شکل خوبیه ، دوسش دارم
پیوست۱: این آهنگه مدام تو مخمه « آروم آروم پاورچین …»
پیوست۲: میخوام ، میخوام ، ای بابا
پیوست۳: یه بارون درست و درمونم نمیاد
پیوست۴: و من همچنان به تو توکل خواهم کرد
پیوست۵: همچنان کلمات گویا نیستند