بزنم به تخته تقریبا یه ماهی میشه که کارام رو رواله ، خدارو شکر همه چیز داره به خوبی پیش میره ، و من بعد از مدتها یه رضایت نسبی از زندگیم دارم
اما به قول معروف « حال همه ما خوب است ، اما تو باور نکن »
میدونی این دلم که باید دل باشه ، دل نیست. اون رضایته توش نیست ، شور میزنه و گهگاهیم اذیت میکنه ، بهانه میگیره و عین بچهها غر میزنه ، تازه قهرم میکنه :))
مدتهاست ( حدود یک سال و خوردهای ) که من دارم دنبال راهکاری براش میگردم ، من یک آدمی هستم با احساسات بسیار بسیار زیاد ، نسبت به هرچیزی که دورو اطرافم هست ، همهچی ، از مامان و بابا بگیر تا دوست و دانشگاه و لوازم شخصی و لباسا و اتاق و حتی پوکه یه خودکار تموم شده ، و این که تمام اینها دورو برم هستند و خداروشکر میکنم که هستن
ولی اینا کافی نیست ، بی تعارف من دلم آغوش میخواد ، آغوشی که بی منت آرامش بیاره و من بتونم بدون مرز تو اون گم شم ، لمسش کنم ، بهش محبت کنم بدون اینکه توقعی داشته باشم ، اینکه وقتی از همه دنیا سیر میشم تشنه یه لحظه ازش باشم ، از روحش ، وجودش ، از گرماش ، آغوشش ، تنش … باهاش به اوج برسم … آره من لبریز خواستن و خواسته شدنم
این حس به شدت داره تو من موج میزنه ، از اون موجای صخره شکن ، یه شکلیم هست که تاحالا نبود ، یه شکل خوبیه ، دوسش دارم
پیوست۱: این آهنگه مدام تو مخمه « آروم آروم پاورچین …»
پیوست۲: میخوام ، میخوام ، ای بابا
پیوست۳: یه بارون درست و درمونم نمیاد
پیوست۴: و من همچنان به تو توکل خواهم کرد
پیوست۵: همچنان کلمات گویا نیستند
۱۲:۴۵ ب.ظ در آذر ۲۸م, ۱۳۸۸
میخواهم از مدار چشمانت
به استوایی ترین نقطه آغوشت برسم
بیا
که بی دست تو
نوازش هم شکنجه است
سلام! یکی از رفقای فرفریتم که تازه با اینجا آشنا شدم! نگو کی! چون اونجا با اسم خودم نیستم!
من برم بقیشو بخونم :)
۱۲:۵۱ ب.ظ در آذر ۲۸م, ۱۳۸۸
سلام
خیلی خوش اومدی :)
مرسی از این کامنت بسیار زیبا …
۱:۰۹ ق.ظ در مهر ۱۱م, ۱۳۸۹
گاهی هیچ چیز نمی تواند جلو فرو رفتن یا او ج گرفتن ادمی را بگیرد تو یک جا ایستا ده ای ومی بینی داری فرو میروی.
ادمیزاد گاهی سنگ می شود. سنگی که گوشه ای از دنیا مانده و قدرت و اراده ای ندارد. و این اجبار ها در عواطف او نقش ایفا می کنند. گاه یک دلتنگی ساده بلایی سر ادم می اورد که تصمیم ها و رفتار های تو را از مسیر طبیعی و منطقی خارج می کند. هر چه از تقدیر می گریزی انگار به ان نزدیک تر می شوی . حتی به هنگامی که از من می رنجی و می گریزی و دور می شوی. انقدر دور می شوی که می خواهی تا انسوی جهان از من فاصله بگیری و می گیری. دنبال جای امن می گردی وقتی چشمان گریانت رو باز میکنی می بینی توی بغل خودم ارام گرفته ای ( عباس معروفی)
سلام
نوشته هات قشنگن . هر شب میام سر می زنم که شاید بازم نوشته باشی . ای کاش همه ادم ها اون اغوشی رو که واقعا ارامش دهنده است رو پیدا کنن روزی . اغوشی واقعا راست هست که تو اوج دعوا بازم بخوای بری توش . بدون هیچ خجالت و یا منتی..
۱:۱۴ ق.ظ در مهر ۱۱م, ۱۳۸۹
سلام النای عزیز
نمیتونی حتی تصورش رو هم بکنی که این چند خط آخری که نوشتی چه غوغایی تو من ایجاد کرد
مرسی از کامنتت
مرسی از اینکه میخونی
مرسی …
:)
۷:۲۴ ب.ظ در مهر ۱۱م, ۱۳۸۹
منتظرم بنویسی تا بخونم .بنویس . چون نوشته هات رو دوست دارم
۱۰:۳۶ ق.ظ در مهر ۱۴م, ۱۳۸۹
نظر لطفت ، اما دقت کنی میبینی اینطوریام نیست