دوست نداشتم بگیرم و دوست نداشتم اصلا بهش فکر کنم ، دوست نداشتم که پیش بیاد و اصلا چرا؟
کسی میتونه به من بگه چیمیشه که پنج سال با تمام وجودت به یکی عشق بورزی اونوقت یهو بفهمی دوستت نداره ، زنگ بزنی از خودش بپرسی بهت بگه دوست که نداره هیچ ، تو وجودش هیچ احساسیم بهت نداره
خوب مگه من آدم مستقیم تو تو این رابطه نبوم؟ چرا باید از بقیه بشنوم؟ چرا رک و راست خودت نیومدی بهم بگی؟ مگه چیزایی که تا قبلش گفته بودی … فکر کن ، نه فکر کن؟
نمیدونم چه کردم که اینطوری فرار کردی
متاسفانه حسی که اصلا دوسش نداشتم و هیچ وقت دلم نمیخواست برام شاخ و شونه بکشه تو زندگی ، حالا اومده ، بدجوریم داره برام شاخ و شونه میکشه ، از ته دل داره بهم میخنده ، با دستم اشاره میکنه میگه خاک تو سرت بدبخت
این حسه خیلی حس بدیه ، از اون حسه که گفتم بدتر ، با یه حمله فوق سریع شروع میشه ، تمام بدنم میلرزه ، یخ میکنم به طرز غیر قابل باور ، کم کم قدرت پاهام از بین میره و دیگه نمیتونم وایسم ، یه چیزی تو سرم میخواد منفجر بشه ، تپش قلبم که مدتهاست با ما رفیق شده ، و اینطوریه که پناه میبرم به قرص اعصاب و بعدشم خواب …
دیگه خردههاشم از بین رفت ، فقط به قول خودت نمیدونم اون یه موی آخرش چرا پاره نمیشه ، و من منتظرم ببینم که حکمت اون یه مو چیه
میدونم که دیگه هیچ وقت و تحت هیچ عنوانی نمیخوام هیچی تکرار بشه ، اگرم بخوام دیگه ابزارشو ندارم و … دورانی از زندگی که انقدر خوب بود که نفهمیدم چطوری پنج سال شد ، مگه قراره خیلی چیزا چند بار تو زندگی آدم اتفاق بیافته؟؟؟؟؟؟؟؟
پیوست۱: حالم اصلا خوب نیست ، نه روحی نه جسمی
پیوست۲: خدا ایشالا عمر با عزت بده به اونی که قرصهای اعصاب رو اختراع کرد
پیوست۳: خدا میبینی منو؟ حالمم میبینی؟
پیوست۴: زنگ نمیزنم
پیوست۵: از این قضیه یک سال گذشته و من همچنان درگیرم
پیوست۶: امیدوارم کلمات برای نوشتن اون پستهای مخصوص یاریم کنن
از خونه را افتادم ، با اون حال مزخرف ، ساعت ۸:۳۰ صبح بود ، نه حسی تو وجودم بود ، با یه اعصاب آشفته و خراب که از دیشب پدرمو در آورده ، نوای Xtina و … خدا چرا من اینطوری شدم؟ داشتم میپوکیدم ، الانم دست کمی ندارم ، فکر کنم اثر قرصاست که دارم ریلکس میشم
گرمه در حد تیم ملی ، کاش خونه بودم میرفتم زیر دوش تا همه این اعصاب خرابیارو بریزم دور
نمیدونم چی میخواد بشه ، غصه دارم از ته دل ، دست و دلم به کاری نمیره
میدونی یعنی چی وقتی برای آیندت برنامه میچینی و بعدش میبینی جبر زمونه داره دونه دونشو ازت میگیره و یهوئیم میبینی سنت رفته بالا و تو اون کارائی که میخواستی نکردی و الانم که دیگه جاش نیست و موقعیتش نیست و … خودمم نمیدونم یعنی چی ، اما دردشو دارم ، بدجورم دارم
پیوست۱: خدایا به هممون صبر بده از نوع ایوبیش
پیوست۲: میجنگم
پیوست۳: زودتر تموم شه دیگه
پیوست۴: ساعت ۹:۳۰ صبح ، خداروشکر بهترم
چند روز پیش صبح که میخواستم برم سرکار ، هرکاری کردم ماشین روشن نشد که نشد. به ناچار با آژانس رفتم. برگشتن گفتم یه کم پیاده روی کنم که اون یه کم شد از سرکار ( ملاصدرا ) تا خونه ( پل گیشا ). همون اولا که راه افتادم برای اینکه حوصلهام سر نره با ورق A4 و یونیبالم هم قسم شدیم که دیدههارو تا خونه ثبت کنیم. نوشتههای زیر همه چیزائیه که تو راه دیدیمو ثبت کردیم:
آفتاب مستقیم تو صورتمه
اوه! اینهمه دختر از کجا سرازیر شدن یهو؟ :)
توی پیادهرو پر شده از لجن
عجب دیوارای بلندی
چقدر این ماشینا بیخودی بوق میزنن ، اه
آخی ، عجب هوای خنکی داره این فضای سبز ( تقاطع چمران و ملاصدرا )
:)))) این گربه مست کرده
ویو برج میلاد از اینجا خاکیه
ااااااااا لامصب شاخه داشت میرفت تو چشمم :(
بازم باد گرم
یه درخت چنار که نصفش از توی محوطه زده بیرون :)
معلوم نیست پیاده رو یا انبار بلوک
غرق فکر شدم …
ورودیه همتم که مثل همیشه شلوغه
از اتوبان رد شدم ( هیجان داره! )
چه حیف ، میخواستم از وسط برم ، اما جا نیست :(
بووووووووی شمااااااااال مییییییییییییاااااااااااددد
و برج میلاد نزدیک و نزدیکتر میشود
نوشته “با احتیاط برانید” زززرررررررشششککک
اوه! عجب گودالی
اینا چرا با ماشین رفتن تو چمن؟
بوووووووی چمن خییییییییس
یکم جلوتر بودم خیس میشدم
پیادهروی با سوت!
خمیازه دهن باز با صدای خیلی بلند در آخرش
اینX3 بیریخته اینجام ول نمیکنه
آقا ببخشید بابائی از کجا میرن؟
ااااااااا رسیدم نزدیک پارک گفتگو :)
افغانها دارن فوتبال میزنن
به آب و هوایخوب نزدیک میشوید!
آآآآآه ، صدای آب با جیکجیک گنجشک
بازم بوی شمال اومد :)
دوراهی ، از چپ میرم
بدمینتون ، اسکوتر ، فوتبال ( گگگگللللللللللل ) ، شوخی ، صدای آب
مگه ۶ بعدازظهرم ورزش میکنن؟ اونم دسته جمعی!
… عشق در کلبه …
French Garden
یه کوچولوی دست به کمر دوستداشتنی :)
آهایدخترا و پسرا جدا بازی کنن یالا
تو پارکم ازون خانوم خوبا داره
داشتم نگاش میکردم ، یه خانومه یه چیزیگفت تو مایههای جوونای این دوره زمونه …
بهبه ، اول زندگیو حرف راجع به سلایق و علایق
هندبال
ماهیهای قرمز گنده :)
ا ، خوردم به در بسته ، خب دور میزنم ناراحتی نداره که :)
جیگولوجیگوجی … خوردنی بود حسابی
اوه لپتاپ
زمین اسکیت و دوپس دوپس
این کوفتهکاریو ببین با اون نیم تنش :)
و اما خلافای پارک ، باباااااااا دااااااااااااااف
و میانسالان
ا؟ نفهمیدم چطوری از پارک دراومدم
پاشنههام یهکم درد گرفته
یه جیگر دیگه با توپش تو راهه پارکه ، فارغ از همهچی
…
و باز خیابان شلوغ
پیوست۱: بعداز مدتها پیادهروی کردم
پیوست۲: من ۶ ساله که این راه و میرمو میام ، یعنی انقدر بیتوجهی؟ چقدر کم دقتم :(
پیوست۳: ندارد