بهنام ، ۳ بهمن۱۳۸۹۶

از خودم بدم میاد

بهنام ، ۱۱ دی۱۳۸۹۴

اگه از باهم بودن قراره این احساسای مزخرف پیدا بشه من ترجیح میدم تنها بمونم

دنیام تو تنهایی غمش کمتره ، لااقل این حسارو نداره ، نمیدونم شایدم دارم اشتباه میکنم ، نمیدونم ، نمیدونم

همه‌چی هست و هیچی نیست (تکراری گفتم فکر کنم)، دلم برای روزای طلائی زندگیم تنگ شده ، برا اون روزا ، اون حال و هوا ، اون احساسا ، اون غمها و اون شادیا ، روزای بدون استرس ، بدون دغدغه ، اما نه اونا هستن ، نه حسشون ، نه ابزاراش ، نه هیچ کوفت دیگه‌ای

منم دلم میخواد شاد باشم ، خوب باشم ، احساس خوشبختی کنم ، اما هرچی تلاش میکنم نمیشه

همه شادیا شده لحظه‌ای ، همه خوشی‌ها هم ، و من در این اندیشه که چه خواهد شد چه خواهم کرد …

پیوست۱: امروز یه باقالی‌پلو با گوشت خوردم خفن

پیوست۲: یادم رفت

پیوست۳: توکل ادامه دارد

پیوست۴: بی‌صبرانه منتظر آلبوم جدید قمیشیم

بهنام ، ۳۰ آذر۱۳۸۹۲

نمیدونم دارم چیکار میکنم ، ینی بعدا حسرت این روزارو می‌خورم؟

یه روز بدم میاد یه روز خوشم میاد ، یه روز اینوریم یه روز اونوری ، یه روز خوشحال یه روز غمگین …

صبح پا میشی و میای سر کار تا عصر ، عصر یه دلگیری از اینکه حالا چیکار کنم؟ کجا برم؟ حوصله خونه نیست ، رفیق که تو این دوره زمونه پیدا نمیشه ، دوستا هم که هرکی تو فاز خودشه ، مَچ نیستیم به هیچ وجه ، پس چیکار کنم؟ عاقبت خونه و دراز و کامپیوتر با یه دوره از چیزای تکراری و خواب همراه با تشویش تا صبح …

دوباره فردا عین همین ، پس فردا عین همین ، پسون فردا عین همین …

بهنام ، ۱۷ مرداد۱۳۸۹۴

اون شبی که رفتی اینو گذاشته بودم رو تکرار یه ضرب گوش کردم تا وقتی که نفهمیدم کی خوابم برد

اون شب کذایی و استرس‌های بعدش تا شنیدن اولین خبر از سلامتیت این آهنگ جزئی از آرام‌بخش ها بود

اما حالا که گوشش می‌کنم حال اون موقع با رضایت و خاطرجمعی الان میکس میشه و یه احساس فوق‌العاده بهم میده

میدونم رهسپار دنیایی هستی که با تمام خوبی‌ها و بدی‌هاش حداقل اونطرفش امید رو میبینی

امیدوارم هرجا که زندگی جدید رو پایه‌گذاری میکنی … کلمات جوابگو نیستند

حالا این آهنگ تقدیم به تو

جای “رفیق” اسم خودتو بذار ببین قافیشم جوره

ایناروهم پیوند میزنم به همون خاطرات قدیمی …

طاقت بیار میشه شنید, خندیدن دلخواه رو
تو زنده می مونی رفیق, طاقت بیار این راه رو
طوفانو پشت سر بذار, اون سمت ما آبادیه
این زمزمه تو گوشمه, فردا پر از آزادیه

طاقت بیار رفیق, دنیا تو مشت ماست
طاقت بیار رفیق, خورشید پشت ماست
طاقت بیار رفیق, ما هر دو بی کسیم
طاقت بیار رفیق, داریم می رسیم

دنیا اگه تاریک شد, دستای فانوسو بگیر
با من بیا با من بیا, چیزی نمونده از مسیر
سرما و سوز برف رو, آهسته پشت سر بذار
امروز وقت خواب نیست, ما با همیم طاقت بیار

طاقت بیار رفیق, دنیا تو مشت ماست
طاقت بیار رفیق, خورشید پشت ماست
طاقت بیار رفیق, ما هر دو بی کسیم
طاقت بیار رفیق, داریم می رسیم

طاقت بیار رفیق … رفیق … رفیق …
طاقت بیار رفیق … رفیق … رفیق …

رفیق … رفیق … رفیق … رفیق …

بهنام ، ۱۱ تیر۱۳۸۹۰

خیلی وقته که میخوام بنویسم ، از دردام ، غصه‌هام ، استرسام و … اما هردفعه یه چیزی مانع میشه ، یه دلشوره خاص

من دلم برای خودم تنگ شده ، خیلیم تنگ شده ، من اصلا اینی نیستم که الانم ، هیچ وقت دورنمای ذهنم تصور یه همچین چیزی رو نمی‌کرد که الان توشم ، کلا تصوراتم چیز دیگه‌ای بود

نمیدونم چطور گذشت ، یه دفعه به خودم اومدم دیدم اوووووووووووه کجام و دارم چه می‌کنم ، پس آرزوهام کو؟ رویاهام چی شدن؟ من تو این سن و اینجوری؟ باورم نمیشه :(

تمام این کارایی که دارم میکنم و موقعیتی که توش هستم مال الان نیست ؛ اینا حداقل برای ۵ سال پیشه ، اونموقع باید این کارارو می‌کردم نه الان ، ولی نکردم و از دست دادم ، حالا باید دوبله بدوام تا شاید برسم

من دلم برای خودم تنگ شده ، آره ، خیلیم تنگ شده ، نمیدونم کجام ، کجا جا موندم ، چی منو نگه داشت ، کجا نگه داشت ، کجاست اون آدمی که محکم بود ، میخندید ، استرس نداشت ، برای همه ستون بود ، دوست داشت دوست داشته بشه ، عاشق بود ، نترس بود ، به خودش اعتماد داشت و …

بارها و بارها به خودم گفتم از اول ، از نو میسازم ، دوباره شروع میکنم ، اما چی شد؟ وقتی هدف و انگیزه نباشه هیچی به سرانجام نمیرسه ، هیچی

من نمیدونم الان دقیقا باید چکار کنم؟ فقط میدونم باید یه کاری بکنم ، باید هدف بسازم ، انگیزه درست کنم ، باید ساده بگیرم ، باید …

بسیار فکر باید کرد …

پیوست۱: خداروشکر

پیوست۲: برنامه‌ریزی فراموش نشه

پیوست۳: محکم باش

پیوست۴: و من همچنان به تو توکل خواهم کرد

آهنگ: داریوش – دنیای این روزای من