بهنام ، ۲۲ فروردین۱۳۸۹۰

روزای سختیه نه ؟

باز میگم نه ، مثل روزای دیگست

تو سرم چیزایی هست

باز میگم نه ، مثل چیزای دیگست

با خودم حرف میزنم

از خودم ، از تو ، از زندگی

شعرامو خط میزنم ، از رو بی حوصلگی

پیوست: مسعود فردمنش … حکایت نهم

بهنام ، ۱۰ فروردین۱۳۸۹۰

خدایا منو نجات بده

بهنام ، ۲۹ اسفند۱۳۸۸۰

سال داره نو میشه و جای بعضی چیزا به شدت خالیه

برای دومین سال پیاپی جای عشق در زندگی من خالیست …

برای اولین سال جای کافه و صاحب کافه بهار۸۱

جای دلخوشی‌های شب عید

خریدن مجله‌های نوروزی از دکه

قدم زدن بین فروشنده‌های دوره‌گرد نوروزی

قرار شب آخر سال با نوید

شبکه علیرضا امیرقاسمی (تپش/طپش)

و حتی سریالهای مهران مدیری

امید تنها چیزیه که منو به سال جدید رهنمون میکنه

پیوست۱: حول حالنا الی احسن الحال

پیوست۲: نزدیک سال تحویل و من هنوز کارای اساسیم مونده :))

پیوست۳: حول حالنا الی احسن الحال

پیوست۴: حول حالنا الی احسن الحال

پی‌نوشت: نوید تو دقایق آخر اومد ، امیرقاسمی هم :) بسی خوشنود شدیم

بهنام ، ۲۸ آذر۱۳۸۸۶

بزنم به تخته تقریبا یه ماهی میشه که کارام رو رواله ، خدارو شکر همه چیز داره به خوبی پیش می‌ره ، و من بعد از مدتها یه رضایت نسبی از زندگیم دارم

اما به قول معروف « حال همه ما خوب است ، اما تو باور نکن »

میدونی این دلم که باید دل باشه ، دل نیست. اون رضایته توش نیست ، شور می‌زنه و گهگاهیم اذیت می‌کنه ، بهانه میگیره و عین بچه‌ها غر میزنه ، تازه قهرم می‌کنه :))

مدتهاست ( حدود یک سال و خورده‌ای ) که من دارم دنبال راهکاری براش میگردم ، من یک آدمی هستم با احساسات بسیار بسیار زیاد ، نسبت به هرچیزی که دورو اطرافم هست ، همه‌چی ، از مامان و بابا بگیر تا دوست و دانشگاه و لوازم شخصی و لباسا و اتاق و حتی پوکه یه خودکار تموم شده ، و این که تمام اینها دورو برم هستند و خداروشکر می‌کنم که هستن

ولی اینا کافی نیست ، بی تعارف من دلم آغوش میخواد ، آغوشی که بی منت آرامش بیاره و من بتونم بدون مرز تو اون گم شم ، لمسش کنم ، بهش محبت کنم بدون اینکه توقعی داشته باشم ، اینکه وقتی از همه دنیا سیر میشم تشنه یه لحظه ازش باشم ، از روحش ، وجودش ، از گرماش ، آغوشش ، تنش … باهاش به اوج برسم … آره من لبریز خواستن و خواسته شدنم

این حس به شدت داره تو من موج میزنه ، از اون موجای صخره شکن ، یه شکلیم هست که تاحالا نبود ، یه شکل خوبیه ، دوسش دارم

پیوست۱: این آهنگه مدام تو مخمه « آروم آروم پاورچین …»

پیوست۲: می‌خوام ، می‌خوام ، ای بابا

پیوست۳: یه بارون درست و درمونم نمیاد

پیوست۴: و من همچنان به تو توکل خواهم کرد

پیوست۵: همچنان کلمات گویا نیستند

بهنام ، ۴ آبان۱۳۸۸۴

دلشوره دارم ، ینی همه رشته هام پنبه شد؟ من که اینطوری نخواسته بودم ، نکنه دارم اشتباه میکنم؟ نکنه کلا دارم مسیرو اشتباه میرم؟ وای نه

من هنوز کلی کار دارم ، کاره نکرده ، باید لذت ببرم ، احساس میکنم هیچ لذتی از جوونیم نبردم ، دهه ۲۰ تا ۳۰ بهترین دهه عمره نه؟ امام من هیچ کاری نکردم ، دوست دارم لذت ببرم ، چجوری؟ باید چیکارکنم؟

اصلا لذت ینی چی؟ من چیکار باید بکنم که احساس کنم لذت بردم؟ اصلا بلدم لذت ببرم؟ بلدم خوش باشم؟ بلدم حال کنم با زندگیم؟

لذت چه جوریه؟ کاره؟ عمله؟ حسه؟ چیه؟ چرا من هرچی میگردم تو وجودم هیچیشو نمیبینم؟ پیدا نمیکنم؟ ینی باید چیکار کنم؟ درس بخونم؟ کار هنری بکنم؟ ساز بزنم؟ برم پی عیاشی؟ ث ک ث کنم؟ تارک دنیا بشم؟ رفیق بازی؟ کار؟ بچسبم به شبکه؟ … یا اصلا تو روحش بزنم به در بیخیالی؟

اگه همین الان یکی ازم بپرسه که از خودت بگو بهش چه جوابی بدم؟ از کارای نکرده بگم؟ از غلطایی که کردم بگم؟ از آینده ای که هیچی توش نمیبینم؟ از بی پولی؟ یا از تنهایی؟ یا خدا تنهایی عجب دردیه ، همه هستن اما هیچکی نیست

خیلی گیجم ، گنگم ، ماتم و مبهوتم ، اصلا نمیفهمم ، نمیتونم فکر کنم ، نمیتونم تصمیم بگیرم … خدایا ینی همه تو دنیا همینجورین؟ حداقل هم سن و سالهای خودم ، ینی اونا چیکار میکنن که میگن خوشبختن؟ راضین از کاراشون؟

یادمه دبیرستان که بودم ( فکر کنم سوم ) بهنوش بهم گفت سعی کن یه طوری زندگی کنی که هروقت برگشتی نگاش کردی حداقل رضایتو ازش داشته باشی ، اما من الان که برمیگردم فقط میبینم که از خودم و کارام بدم میاد ، همش تو شک و تردید بودم ، وسطه وسط رفتم ، نه اینوریو انتخاب کردم نه اونوریو … ای بابا

همیشه روی همون باریکه راه رفتم ، اندازه یه مو بیشتر نبود ، منه احمقم به جای اینکه فکر کنم اینورشو برم یا اونورش تمام فکرمو دادم به اینکه مبادا از رو اون خط بیفتم ( هنوزم احساس میکنم همون احمقم )

از این وضعیت راضی نیستم ، دلم میخواد عوضش کنم ، اما بلد نیستم ، آره بلد نیستم متاسفانه

پیوست۱: یادم رفت چی بود

پیوست۲: اینم یادم رفت

پیوست۳: و من همچنان به تو توکل خواهم کرد