بهنام ، ۲۹ فروردین۱۳۸۹۲

چند روز پیش داشتم چمران شمال رو میومدم پائین و با خدا اختلاط میکردم:

“خدایا اگه اینطور اونطور … اگه اونطور اینطور … خلاصه خود دانی هر طور … حتی یه نشونه …”

تو پیج دلشاد تو فیسبوک میچرخیدم که چشمم به تبلیغ یه نمایشنامه‌خوانی افتاد به اسم “کنترپوان” ، برم؟ نرم؟ برم؟ نرم؟ خلاصه یهو به خودم اومدم دیدم تو سالن نشستم. تالار مولوی تو خیابون ۱۶ آذر.

داستان در مورد شک ، خیانت و یه جورایی تفاوت بین این دوتا بود. شخصیتها بسیار ملموس بودند ( یعنی همزاد پنداری باهاشون کار سختی نبود ) که به نظرم از نکات قوت نویسنده بود ، بازی مهرداد ( دکتر ) ، رجا ( همسر مهرداد ) و محسن ( مرد غیرتی ) بسیار بسیار زیبا و دلنشین بود ، حالا این از قدرت نویسنده تو کلام بود یا کارگردان و یا خلاقیت خود بازیگرا نمیدونم ، موسیقی که با پیانو نواخته می‌شد هم از جنس لطیفی بود که به دل می‌نشست ( بعدا فهمیدم قطعه اصلی نواخته شده به نام قطعه مهرداد کاری قدیمی بوده ) و در مجموع کار بسیار موزون و مرتب بود که هارمونی خاصی ( حداقل با من ) از خیلی از ابعاد داشت

اما مهم‌تر از همه اینها حسی بود که من در طول کل نمایش داشتم ، شخصیت مهرداد جدای از خیانتش دقیقا همونی بود که من همیشه دوست دارم که باشم و شخصیت رجا همونی که دوست دارم باشه ، نیمی از شخصیت محسن چیزی بود که من گرفتارش بودم و الان به شدت کم شده ، مهسا و حتی منشی شخصیتهایی بودن که تو زندگیم نقش داشتند و دارن. گریه‌های رجا و غیرتی بازیای محسن به شدت برام قابل لمس بودن ، انگار زندگیمو داشتن جلوم بازی می‌کردن ، چیزی که بوده ، الان هست و اینکه ادامه هرکدوم از اونا چی می‌تونه باشه ،  تو تمام مدت نمایش اشکام بند نمیومد ، یه ریز گریه کردم ( و البته یه دل سیر ) باورم نمیشد نشونه‌هایی که خواسته بودم به این زودی جلوم ظاهر شده بودن ، وقتی نوازنده ، قطعه مهرداد رو می‌نواخت انگار چیزی از عمق وجودم آزاد میشد …

خیلی خوب بود ، خیلی ، نمیتونم بگم چقدر ، جایگزین کردم خیلی چیزارو و جاگذاشتم و فراموش کردم …

بهنام ، ۲۰ بهمن۱۳۸۸۴

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است ( هه‌هه )
وتنها دل ما دل نیست

بله ، یادم باشد ، خیلی چیزا باید یادم باشد و بماند ، اینکه دنیا داره رو به جلو می‌ره و همه چیز مثل قدیم نیست ، اینکه ارزشها تغییر می‌کنند ، اینکه سنها بالا می‌ره و …

اینکه فاصله یه حرف سادست ، و اینکه از دل برود هرآنکه از دیده رود ( جنسیت هم نداره )

یادم باشه همه‌چی عوض شده و باید مراقب بود ، مراقب بود تا همون یه‌ذره خاطرات خوش با تغییر از بین نره

یادم باشه که اگه بوده مال اون موقع بوده و اصلا چرا نمیخوای قبول کنی؟ پس کی می‌خوای بفهمی؟

یادم باشه که تنهایی میراث به یادگار گذاشته شده برای انسانهاست ، تا بوده همین بوده و خواهد بود ( ایضا جنسیت هم نداره )

یادم باشه که زمان خیلی چیزا گذشته و باید به روز حرکت کنم

یادم باشه که زندگی قانون داره ، خلاف جهت شنا کنی …

یادم باشه که …

یادم باشه …

یادم …

آره زندگی قانون داره ، قانونی که هر لحظه و دقیقه و ثانیه داره تغییر می‌کنه ، قانونی که رحم نداره ، تو باید باهاش سازگار بشی ، دوست و رفیق و آشنام نمیشناسه ، قانونی که یه راه بیشتر جلو پات نمیذاره و اونم قبول کردنشه ، قانونی که نگاه نمیکنه کی هستی و چی هستی ، حتی اگه دلتم نخواد محکومی که قبولش کنی

بله ، این رسم مزخرف روزگاره …

پیوست۱: در حال گذر از مرحله‌ایم که خیلی وقت بود منتظر بودم ازش رد شم

پیوست۲: خیلی دوست دارم یه چند نفری رو ببینم

پیوست۳: خدایا لحظات خاصیه ، همه نگاهها ، دستها ، دلها و… به طرف توئه ، ناامیدمون نکن

پیوست۴: آهنگ الکی از سیاوش قمیشی … چه ربطی به پست داشت نمیدونم (دانلود)

پیوست۵: و من همچنان به تو توکل خواهم کرد …

بهنام ، ۹ خرداد۱۳۸۸۲

سال ۸۷ برای من سال خیلی عجیبی بود ، اگر بخوام همرو با یه جمله بگم  باید بگم تو زندگیم زلزله اومد. زلزله‌ی N ریشتری. همه چیم به هم ریخت و منی که از نوجوانی ( شایدم قبل‌تر ، اما من یادم نمیاد ) بهم لقب عشقی داده بودن ( که بعدها که الان باشه بعد از کنکاشهای بسیار فهمیدم که آدم شدیدا احساساتی هستم ) با اون زلزله مسیر زندگیم شکل و شمایل جدیدی پیدا کرد. نمی‌تونم بگم بد بود یا خوب اما حداقل اینو من‌دونم که احساس بدی نسبت بهش ندارم.

چیزای جدیدی به دست آوردم مثل آرزوی دیرینم قبولی تو رشته مهندسی کامپیوتر ( یعد از چند سال درس خوندن تو رشته‌ای که به هیچ عنوان سنخیتی با هیچ چیز من نداشت ) که بزرگترین جلوران من تو سخت‌ترین لحظاتم بود و یا معافیت از سربازی که تو اوج ناامیدی آمد ، و یا اتمام تقریبی رابطم با نسیم بعد از ۵ سال به شکلی که اصلا فکرشو نمی‌کردم ، فرض کن ۵ سال تمام هر روز و شبتو با یکی سر کنی و در یک روز و فقط یک روز همه چیز به حداقل ممکنه کاهش پیدا کنه و بعدش … ( اگه یه روز حوصله داشتم مفصل می‌نویسم ) و خیلی چیزای دیگه که حوصله نوشتنشو الان ندارم .

همه اینا باعث شد احساس کمبودهایی کنم (هنوزم می‌کنم ، اما کمتر!) ، بعد از مختصر ترمیمهای اولیه به این فکر کردم که چه خوب می‌شد اگه یه جایی برا خودم داشتم ، دلم میخواست یه جایی باشه که بتونم احساسامو ( چه مثبت و چه منفی ) بریزم اونجا ، یه جایی که من باشمو من باشمو من ،  قدم اول پیدا کردن جاش بود ، خب تو دنیای حقیقی که به خیلی از دلایل نمیشد ، اومدم تو دنیای مجازی ، خیلی گشتم تا اینجارو پیدا کردم. حالا تازه دردسر شروع شده بود ، تصمیم بر اینکه ناشناس بنویسم یا شناس تصمیم سختی بود. اما بالاخره دارم می‌نویسم و شناس هم می‌نویسم و از این تصمیمی هم که گرفتم بسیار راضیم و …

آی کسایی که میاین و این وبلاگو می‌خونین ، چه منو می‌شناسین یا نمی‌شناسین اینو بدونین که من همینیم که می‌نویسم ، این نوشته‌ها مال منه و همش عین عین عینه حقیقته

آی کسایی که میاین و این وبلاگو می‌خونین ، چه منو می‌شناسین یا نمی‌شناسین اینو بدونین که نظرات تک تکتون برام مهمه ، دلم میخواد بدونم بقیه چی فکر می‌کنن در موردم

آی کسایی که میاین و این وبلاگو می‌خونین ، چه منو می‌شناسین یا نمی‌شناسین اینو بدونین که خیلی خوش اومدین

پ.ن: عکس پست اول نشانی از حال و روز منه تو این روزها ، باید کافمو دوباره روبراه کنم ( اون نورایی هم که از پنجره زده تو ، نوره امیده )

پ.ن: و یک تشکر ویژه از وحیدآنلاین که تو راه‌اندازی این وبلاگ خیلی کمکم کرد