بهنام ، ۵ دی۱۳۸۹۰

چشای مونده به راهُ

شب تنهایی ماهُ

یه دل بی سرپناهُ

من و خونه

ساعتای غرق خوابُ

منِ بی تو خرابُ

یادت هرگز نمی‌مونه یادت هرگز نمی‌مونه

نمی‌مونه نمی‌مونه …

سیاوش قمیشی – یادگاری

با موضوع تو
بهنام ، ۳۰ آذر۱۳۸۹۲

نمیدونم دارم چیکار میکنم ، ینی بعدا حسرت این روزارو می‌خورم؟

یه روز بدم میاد یه روز خوشم میاد ، یه روز اینوریم یه روز اونوری ، یه روز خوشحال یه روز غمگین …

صبح پا میشی و میای سر کار تا عصر ، عصر یه دلگیری از اینکه حالا چیکار کنم؟ کجا برم؟ حوصله خونه نیست ، رفیق که تو این دوره زمونه پیدا نمیشه ، دوستا هم که هرکی تو فاز خودشه ، مَچ نیستیم به هیچ وجه ، پس چیکار کنم؟ عاقبت خونه و دراز و کامپیوتر با یه دوره از چیزای تکراری و خواب همراه با تشویش تا صبح …

دوباره فردا عین همین ، پس فردا عین همین ، پسون فردا عین همین …

بهنام ، ۶ آذر۱۳۸۹۲

آره لعنت به من ، لعنت به من

یادت رفت؟ یادت رفت اونهمه دردی که کشیدی؟ اون لحظاتی که شکستی؟ اون احساسهای مزخرف؟

باید حتما دوباره سرت بیاد تا یادت بیاد؟

لطفا حداقل به عهد و پیمانهایی که با خودت بستی پایدار باش

بهنام ، ۵ آذر۱۳۸۹۰

من یه احمق تمام عیارم

اگه تا حالا ندیدین از این نوع یه قراری بذارین منو ببینین

نقطه خَرِسَط

بهنام ، ۲ آذر۱۳۸۹۰

خیلی وقته که می‌خوام بنویسم

اِنقَدَر چیزا دارم که بنویســـــــــــــــــــــــــــــــم

از روزگار ، عشق ، رفیق ، دوست ، از اتفاقات این چند وقته ، از …

چندتا عامل اساسی باعث میشه که یه‌کم نشه

اول از همه حال و روزَمِ که شده عین موج سینوسی ، تا میخوام اینو بنویسم اون میاد ، تا میخوام اونو بنویسم این میاد ، خلاصه اوضاعیه

دوم اینکه این کیبوردم روش حروف فارسی نداره که کارو خیلی سخت میکنه

سومیش آب هندوونست!

چهار و پنج و … پیشکش ، همین سه‌تا خودش کلیه

ولی حتما می‌نویسمشون

پیوست۱: یادم رفت

پیوست۲: احتمالا از این به بعد بیشتر یه چیزای کوتاهی با تگ “روزانه” بنویسم

پیوست۳: توکل