بهنام ، ۲۴ تیر۱۳۸۸۰

میدونی بعضی چیزا هست تو زندگی که آدم وقتی یادش می‌افته تا عمق وجودشو یه غمی می‌گیره که در مورد بقیه اینطوری نیست ، چه از نظر غمه و چه از نظر عمقه

منم وقتی یاد یه چیزی می‌افتم ( هنوز انقدر جرات ندارم که چیزشو بنویسم ، اما یه روز حتما می‌نویسم ) این دوتا با هم میکس می‌شن و این حسه میاد سراغم ، یه جوریه ، مال من حوالیه گردنم میگیره و قلبم تند تند می‌زنه ، دلم میخواد دندونامو روهم فشار بدم ، بایدم بلندشم و راه برم ، یکمم که میگذره غمه جاشو پیدا میکنه و آروم میشینه تا شدتش یکنواخت بشه‌ ، اونوقته که تازه افکار از راه می‌رسن و …

چند دقیقه پیش این حسه اومده بود سراغم به دلیل همون چیزه خاص! که هنوزم آثارش هست. الان دلم به شدت آهنگ HURT از Xtina Aguilera رو میخواد که باهاش بخونم ( دقیقا اونجاهائیم که داد میزنه منم بزنم ) ، خیلی خیلی این آهنگو دوست دارم ، باهام مچ  میشه ، درونمو میکشه بیرون و خالیم میکنه ، کمتر آهنگی پیدا کردم که اینطوری باهام سازگار باشه

الان حسه رسیده به اول قسمت افکار و من باید بشینم و ساعتها فکر کنم که چه و چه و چه ، آخرشم که …

خیلی دلم می‌خواد بنویسم ،اما دست و دلم به کاری نمیره ، نمی‌تونم اونطوری که می‌خوام فکر کنم و بنویسم ، نمونش اینکه دیروز از سر کار تا خونه پیاده رفتم ، یه قلم و کاغذ برداشتمو تو راه هرچی به چشمم اومد نوشتم که بیام خونه یه پست بزنم ،  اما هیچی ننوشتم ( می‌نویسم حتما ، چون برام جالب بود )

پیوست۱: هممون روزای تاریکیو داریم میگذرونیم

پیوست۲: فکر نمی‌کردم تجربه کردن گفته‌های  پدر و مادرامون از دوران انقلاب اینقدر تلخ باشه ، همیشه هیجانش غالب بود ، اما حالا می‌یبنم که تلخیش خیلی زیاده ، خیلی زیاد

 پیوست۳: احساس می‌کنم برادرا و خواهرای میهنیمو بیشتر از هروقت دیگه‌ای دوستشون دارم ، این حس مال رنج سنیه ۱۲ – ۱۳ تا ۳۵ – ۳۶ ، نه بیشتر و نه کمتر ، از بزرگتراشون دلگیرو از کوچیکتراشون بی توقعم

پیوست۴: فکر کنم این پست اونطوری که می‌خواستم نشد