فصل اول زندگی کاریام را به خوب گرفتنِ سفارش گذراندم. از ۲۰۰۷ فریلنس بودم: طراحی، ایدهپردازی، صفحهآرایی، وب و مدیریت هنری، قرارداد به قرارداد. آنجا یک درس گرفتم که هیچوقت کهنه نشد. ایدهٔ قوی تا وقتی به خروجیِ واقعی، تحویلدادنی و قابلدفاع تبدیل نشود، هیچ ارزشی ندارد. درس خوبی است. ولی اگر تنها بماند، درسِ یک تأمینکننده است. کسی بریفی به دستت میدهد. تو چیزی پس میدهی. هر دو طرف راضیاند و هیچکدام فکر نکردهاند.
بعد در عقیق همین را صنعتی کردم. مدل کاری را ساختم: دریافت بریف، تعریف خروجی، تقسیم کار، پیگیری، بازخورد، اصلاح، تحویل. مجموعهای ثابت از پروژههای همزمانِ مشتریها و خروجیهایشان را اداره میکردم. کار میکرد. اگر صادقانه بخوانیمش، ماشینی هم بود برای تبدیلِ سفارشهای بیرونی به خروجی در مقیاس بزرگ. سازمان فقط وقتی از این حالت بیرون آمد که به سمت محصولات دیجیتالِ خودمان رفتیم: Bamana، Ketabno، HisTory، NoJahan، Mehrabani، Soha و Mastoura. جابهجاییِ اصلی، بیش از رفتن از خدمات به نرمافزار، رفتن از گرفتنِ مسئله به صاحبِ مسئله شدن بود.
مسئلهٔ سفارشدهنده در اصل مسئلهٔ دانش است
اولین بار در CompanyHouse به دیوار خوردم. ثبت شرکت در ایران کارشناس میخواهد، چون فرایندش عمداً مبهم است. تخصص همان محصول است و همان گلوگاه. پس دانشِ ضمنیِ کارشناسها را در یک گردشکارِ راهنما و پرسشمحور مدل کردیم که مدارکِ ثبت را خودش تولید میکرد، و با حقوقدانها کار کردیم تا قاعدهها، نقطههای تصمیم و استثناها را به منطقِ محصول تبدیل کنیم. یک سال کار کرد. بسته شد.
چیزی که یادم داد این بود: محصولکردنِ دانشِ کارشناس خیلی پیش از آنکه مسئلهٔ نرمافزار باشد، مسئلهٔ بیرونکشیدنِ دانش است. و بیرونکشیدنِ دانش در رابطهٔ سفارشدهنده و مجری خیلی سخت است. اگر کارشناس تأمینکنندهای باشد که به سؤالهایت جواب میدهد، قاعدهها را میگیری. استثناها سختترند، چون آدمها استثناهای خودشان را استثنا حس نمیکنند؛ بدیهی حسشان میکنند. این استثناها وقتی آشکار میشوند که کارشناس با تو داخلِ مسئله باشد و سرِ یک پروندهٔ مشخص با تو مخالفت کند. وقتی قالبِ تو را پر میکند، آشکار نمیشوند. تا وقتی نتوانی سؤالهایی را که او میپرسد و استثناهایی را که میداند مدل کنی، محصول نداری. خدمتی داری با یک صفحهٔ ورود. فکر نمیکنم آنقدر که باید به آن اتاق راه پیدا کردیم.
وقتی کار میکند، چه شکلی است
Mehrabani و Soha روشنترین نمونهاند. کمکِ خیریه از هر دو سر میلنگد: اهداکننده نمیتواند نیاز را راستیآزمایی کند و مددکار نمیتواند نتیجه را ثابت کند. اعتماد وسطِ راه فرو میریزد. کارت Mehrabani یک شیء بود که نیازِ تأییدشده، داستانِ مددجو، کمک و نتیجه را با هم حمل میکرد، و Soha زیرش لایهٔ دادهٔ نیازهای تأییدشده بود. ولی سطری که در آن کارنامه برایم مهم است کوچکتر است: گردشکارِ عملیاتیای را طراحی کردم که مددکارها واقعاً از آن استفاده میکنند. «واقعاً استفاده میکنند» ادعایی است که فقط وقتی به دست میآید که مددکار را طرفِ فکر ببینی، و نه گیرندهای در انتهای یک مشخصات.
Shalize همین ماجراست در یک بازار تجاری. کسبوکاری فیزیکی در طلا و نقره که روی پیامهای واتساپ، حافظه و اعتماد میچرخید. حجم کار زودتر از آنچه فرایند تاب بیاورد بالا میرفت. سیستم عملیاتی را سر تا ته از نو ساختیم: استعلام، سفارش، صدور فاکتور، تأیید پرداخت، ارسال، پیگیری و بازخرید. زیرش هم یک CRM گذاشتیم. حجم روزانه از ۰٫۵ به ۱۰ کیلوگرم در روز رسید و کسبوکار به بیش از ۴٬۰۰۰ مشتری خریدارِ تأییدشده رسید. این ارقام را خود شرکت گزارش کرده و حسابرسی نشدهاند. ترجیح میدهم خودم این را بگویم تا اینکه بعداً کسی همین را به رخم بکشد.
جملهای که Shalize را توضیح میدهد در صفحهٔ چارچوب است، و در عددها پیدا نمیشود: فروش باید دست از کار با حافظه برمیداشت، و راهاندازیِ واقعی جاافتادنِ CRM بود و وبسایت در درجهٔ بعد. این سومین سؤال از پنج سؤال من است: برای اینکه این کار کند، چه کسی باید رفتارش را عوض کند؟ کارفرمایی که فقط سفارش میدهد هیچوقت مجبور نمیشود به آن جواب دهد. سیستم را سفارش میدهد، رفتار همان که بود میماند، و بعد تقصیر گردنِ سیستم میافتد.
در امکان، تمامِ کار همین ترجمه است. کار من این است که توسعهٔ سرزمینی، حکمرانی اقتصادی، اقتصاد دریا، مناطق آزاد و شهرهای جدید را به ساختارهایی تبدیل کنم که یک تیم محصول واقعاً بتواند بسازد. در Invest Iran هم همینطور: سازمانِ ترویج سرمایهگذاری بدون حضور دیجیتال یک شمارهٔ تلفن است. پس کلِ مسیر سرمایهگذار را معماری کردم: کشف فرصت، سنجش مزیت رقابتی، اعلام علاقه، تعامل با سازمان، مدیریت درخواست و خدمات پس از سرمایهگذاری. هیچکدام از اینها را نمیشود به کارفرما تحویل داد. باید همراهِ آدمهایی ساخته شود که میدانند یک منطقهٔ آزاد واقعاً چه چیزی را مجاز میداند، چون بازار در هر جا چیز دیگری را مجاز میداند، و این هر بار سؤال پنجم است.
آنچه کار نکرد
Mokaab. همبنیانگذارش بودم و یک پلتفرم کاملِ سرمایهگذاری را معماری کردم: خرید، فروش، نگهداری، بازخرید، قیمتگذاری، فاکتور، تحویل و مسیرهای حساب کاربری. تعهدِ بازخرید را از روز اول در طراحی گذاشتم، بهجای آنکه بعداً به آن وصلش کنم. هیچوقت عرضه نشد. اولویتهای گروهِ مادر پیش از عرضهٔ پلتفرم به سمت عملیات فیزیکی رفت.
میخواهم دربارهٔ اینکه این ماجرا چه چیزی را ثابت میکند دقیق باشم، چون آسان است آن را قصهٔ کارفرمایی تعریف کنم که گوش نداد. ماجرا این نبود. رفتن به سمت عملیات فیزیکی یک تصمیم واقعیِ کسبوکاری بود، و من بهعنوان مدیر ارشد محصول و توسعهٔ کسبوکار داخلِ همان گروه بودم و از بیرون سرش داد نمیزدم. آنچه واقعاً اتفاق افتاد این بود که معماری و مدل بازار ماندند و در سیستم عملیاتی Shalize جا گرفتند. اگر فقط یک خروجیِ تحویلشده بود، با آن تصمیم میمُرد. فهمِ مشترک نمُرد. این محکمترین استدلالی است که برای این اصل دارم، و از دلِ کسبوکاری آمده که شکست خورد.
WritingChex روایتِ باریکترِ همین است. محصول را از تعریف مسئله تا طراحی MVP، ساخت و اعتبارسنجی پیش بردم، منطق بازخوردِ هوش مصنوعی را شکل دادم و در جذب اولین مشتریهای پرداختکننده کمک کردم؛ اولین نشانه که کسی برای بازخوردِ ساختهٔ هوش مصنوعی پول میدهد. چیزی که آنجا بیشتر از همه به آن افتخار میکنم خودِ محصول نیست. این است که با تیم صادق بودم که کجا نمیشود به مدل اعتماد کرد. با این همه در ۲۰۲۵ تعطیل شد. آدمی بودن که میگوید چه چیزی کار نمیکند، هر شرکتی را نجات نمیدهد. فقط باعث میشود بودنت در اتاق بیرزد.
نسخهٔ عملی
برای همین پیشنهادم را اینطور نوشتهام. بگویید چه چیزی خراب است. اگر بتوانم کمک کنم، میگویم چطور. اگر نتوانم، همین را هم میگویم، و معمولاً اینکه چه کسی میتواند. رابطهٔ سفارشدهنده و مجری نمیتواند آن جملهٔ آخر را بسازد. تأمینکنندهای که میگوید «نمیتوانم کمک کنم» همکاری را تمام کرده است. شریکی که همین را میگوید، کارش را کرده است.
مفیدترین چیزی که به یک جلسه میبرم معمولاً سؤالی بهتر است. Ketabno در حدود سه ماه عرضه شد و با وزارت آموزشوپرورش و پلتفرم ملی شاد همکاری کرد. دلیلش این نبود که کسی آن را اینطور سفارش داده بود؛ دلیلش این بود که مسئله اول درست قاب گرفته شده بود: نوجوانها کتاب را زمین نمیگذارند چون کتاب بد است. زمین میگذارند چون خواندن تنهایی است، پاداشی ندارد و دوستانشان آن را نمیبینند. اگر این جمله را اشتباه بگیری، هیچ مقدار تحویلِ وفادارانه نجاتش نمیدهد. بیشترِ محصولها سرِ سؤالِ هدف شکست میخورند، و تا هجده ماه کسی متوجه نمیشود.